تبلیغات
apple id سایت شخصی مجید محمد مهدیزاده - فرصت
 
 
شما از طریق کدام آدرس به ما سر میزنید؟


پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
توضیح تصویر
نویسنده : مجید محمدمهدیزاده
تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391
نظرات
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود که عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای عزرائیل! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

۱- روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره‌ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: ای محمد! خدایت سلام می‌رساند و می‌فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سایت ما رو به اشتراک بذارید
 
 
الا مسها که در گرد و غبارید به اکسیر ولایت دل سپارید
طلا آنوقت طلای ناب گردد که در حرم ولایت آب گردد
نماز بی ولایت بی نمازیست تعبدنیست نوعی حقه بازیست

ولایت چیست در خون قوطه خوردن کلید سینه بر مولا سپردن

حسین ابن علی در خون شناکرد

مرا با این حقیقت آشنا کرد

ولایت بی بلا معنا ندارد

نجف بی کربلا معنا ندارد

ولی ظاهر وباطن کجایی

نقاب از چهرخود کی میگشایی

جهان مجذوب یه جو التیام است بیا موعود هنگام قیام است

زمان لبریز شوق و انتظار است بیا امشب شب قدر است مارا

زمین بر رجعتت امیدوار است علم دار تو در سطح است مارا

مجید محمدمهدیزاده